هنوز چهرهی مهربانت، با آن موهای ژولیده و سبیلهایی که هیچ دوست نداشتم بزنیش، در ذهنم باقی مانده. لبخند میزدی و سیگار میکشیدی؛ دود میکردی و مینوشتی؛ دود میکردی و به بحث مینشستی. یاد شریعتی میافتادم وقتی در آن حال میدیدمت. آنزمان که وصفش از غرقه شدن در دود سیگار را در کویر خوانده بودم.
آرامش واژهی ناآشنایی برایت بود که بر قامت رعنایت راهی نمییافت. باید فقط حرکت میکردی، راه میرفتی و گام بر میداشتی: دو قدم به جلو، بعد عقب و دوباره جلو ... این تنها راهت بود!

مسعود عزیز! چه کس میتواند باور کند که قصدت از این همه تلاش و تقلا، تزلزل در امنیت این دیار بوده باشد؟ تو با آن اندام نحیف و با آن تنها همراهت ،قلمت را میگویم، چه میتوانی بکنی که اینان چنین اتهامی به تو زدهاند؟! نه! باور نمیکنم! حتمن سوتفاهمی است و به زودی حل خواهد شد!
مگر دلسوزی برای مردمانمان، امنیت ملکی به این عظمت را توان به هم زدن دارد که تویی که که میسوختی برای ملتت باید بدین جرم محبوس گردی؟!
نه! مسعود عزیز اینان حتمن تو را با کس دیگری اشتباه گرفتن. مسعود ما فقط مینوشت، و سیاست آخرن گزینهی انتخابیش برای موضوع نگارشهایش بود و غصه میخورد به حال همشهریها و همدیارانش که غم نان داشتند و گاه تذکری میداد، که نمیتوان ساخت مملکت را بدون آنکه توجه کرد به این همه اختلاف طبقه و تبعیض!
اکنون بیش از شش ماه است که در محبسی؛ و خانواده و دوستان روز، روز و ساعت به ساعت این اوقات را با تلخی و نگرانی سپری میکنند. مادر چندی پیش دردنامهیی به شیخ صادق نگاشت تا شاید کمی به تامل آورد او را! شاید به یاد آورد گفتهی پدر زنش را! و این قدر بی محابا حکم نراند برای بدندگان خدا، بدون آنکه لحظهیی بیاندیشد به آن! اما دریغ! که چندی است آنچه به فراموشی سپرده شده است ، همان خدا است که عامیانه وجدان مینامیدیمش!
یاد میآورم نوشتهی علیرضابهشتی شیرازی را به جعفری دولتآبادی ـ که کاش عینکی به آن ضخامت که بر صورت زده را لختی به دل آویزان میکرد! ـ که همه رفتنیایند و این حاکمیت و دادستانی هم جزوی از آنهاست و آنچه باقی میماند مردم و ایضن آهی است که از دل آنان، بالاخص مادران داغدیده به آسمان بلند است... کاش درک کند این را.
اما مسعود بزرگ ما! بدان که تو بزرگ میمانی و ماندگار. مردانی که راه حقیقت را انتخاب کنند و در آن راه استوار باشند از این قسمند و تو نیز چنینی.
تو از همان شروع نگاشتند دغدغه داشتی و درد. از همان زمان که در شهرمان مینوشتی: لالهی سرخ، مشارکت، ندای اصلاحات، عطریاس و... از همان زمان تو فرق داشتی با دیگر همردیفانت و این را هرکس به راحتی میتوانست درک کند. هم خوب مینوشتی و هم میدانستی برای چه اینراه را انتخاب کردهیی. به یاد میآورم آن نوشتهی کوتاهت را بعد از توقیف فلهی مطبوعات که با نام مستعار «م- ب» امضا کرده بودی و از حال و روزت وصفی آورده بودی و اشاره داشتی به زمستان استاد شجریان؛ که البته هر کس به آسانی میتوانست بشناسد نویسندهاش را. و وقتی خوانده شد چه سر و صدایی کرد در شهر. چه میشد به راحتی عمق دردی را که میکشیدی و یاس و سرخوردگی حاکم بر کشور را از آن مشاهده کرد. تو آنرا باقلم اعجازآورت بر روی کاغذ آورده بودی و این در شهر تنها از تو برمیآمد و بس.
با معرفت بودی و محبوب و افتاده! در اوجت در شهر، هیچ وقت فراموش نمیکردی آنانی چون مرا که کم بهره برده بودیم از وجودت. به یاد میآورم زمانی را که در تهران و در میدان ونک دیدمت و با آنکه سالها از دیدارمان میگذشت، آنچنان مرا تحویل گرفتی که همراهانم تصور کردند چه نسبتی میتوانست مسعود با من کمترین داشته باشد! که این گونه آغوش برایم بازکرده!
آنان نمیدانستند تو تنها همشهریم هستی و حتی در شهر هم از با تو بودن نصیب آنچنانی نبردهبودم! اما این همه از معرفت والایت بود و نه چیز دیگر.
اما اف به من که بعد از این همه رنجی که بر تو تحمیل گشته است، اکنون تنها با نوشتهیی به یادت افتادم!
البته این واقعیت وجودی امثال چون من است و الا میبایست من نیز چون تو دیگران باشم! شماها مردان راست قامت این دیارید که میایستید تا ایران بماند و ما اگر بتوانیم تنها پیروان و ترویج دهندگان راهتان خواهیم بود. همین ... تازه اگر بتوانیم.
با یادت زمزمه میکنم قطعهی شفیعی کدکنی را که برای تو و امثال تو سروده است در گذشتههای خیلی دور:
حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کآرام درون دشت شب خفته است
دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه شب خوابش آشفتهاست.
استوار باشی و آزاد مسعود بزرگ شهر ما!