سریال های کره ای جدید سریال های کره ای جدید
سریال تو کی هستی+روزگار شاهزاده
سریال های کره ای 2009 اینجاست!
زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
بر سواد سنگ فرش راه ...

با تمام خشم خویش
با تمام نفرت دیوانه وار خویش
می کشم فریاد
               ای جلاد!
                         ننگت باد!

آه هنگامی که یک انسان
می کشد انسان دیگر را
می کشد در خویشتن
                  انسان بودن را.

بشنو ای جلاد
می رسد آخر
روز دیگرگون:
روز کیفر
           روز کین خواهی
روز بار آوردن این شوره زار خون

زیر این باران خونین
سبز خواهد گشت بذر کین
وین کویر خشک
بارور خواهد شد از گلهای نفرین.

آه هنگامی که خون از خشم سرکش
در تنور قلبها می گیرد آتش
برق سرنیزه چه ناچیزست!
و خروش خلق
               هنگامی که می پیچد
چون طنین رعد از آفاق تا آفاق
چه دلاویزست!
بشنو ای جلاد!

می خروشد حشم در شیپور
                   می کوبد غضب بر طبل
هر طرف سر می کشد عصیان
و درون بستر خونین خشم خلق
زاده میشود طوفان.

بشنو ای جلاد!
و مپوشان چهره با دستان خون آلود!
می شناسندت به صد نقش و نشان مردم
می درخشد زیر برق چکمه های تو
لکه های خون دامنگیر
و به کوه و دشت پیچیده ست
نام ننگین تو با هر مرده باد خلق کیفرخواه
و به جا مانده ست از خون شهیدان
                              برسواد سنگ فرش راه

نقش یک فریاد:

                       ای جلاد

                                      ننگت باد! 

 

 

                                                                                 هـ . الف . سایه

استوار باشی و آزاد، مسعود بزرگ شهرما !

هنوز چهره‌ی مهربانت، با آن موهای ژولیده و سبیل‌هایی که هیچ دوست نداشتم بزنیش، در ذهنم باقی مانده. لبخند می‌زدی و سیگار می‌کشیدی؛ دود می‌کردی و می‌نوشتی؛ دود می‌کردی و به بحث می‌نشستی. یاد شریعتی می‌افتادم وقتی در آن حال می‌دیدمت. آن‌زمان که وصفش از غرقه شدن در دود سیگار را در کویر خوانده بودم.  

 آرامش واژ‌ه‌ی ناآشنایی برایت بود که بر قامت رعنایت راهی نمی‌یافت. باید فقط حرکت می‌کردی، راه می‌رفتی و گام بر می‌داشتی: دو قدم به جلو، بعد عقب و دوباره جلو ... این تنها راهت بود!  

                              

 

مسعود عزیز! چه کس می‌تواند باور کند که قصدت از این همه تلاش و تقلا، تزلزل در امنیت این دیار بوده باشد؟ تو با آن اندام نحیف و با آن تنها همراهت ،قلمت را می‌گویم، چه می‌توانی بکنی که اینان چنین اتهامی به تو زده‌اند؟! نه! باور نمی‌کنم! حتمن سوتفاهمی است و به زودی حل خواهد شد!

مگر دل‌سوزی برای مردمانمان، امنیت ملکی به این عظمت را توان به هم زدن دارد که تویی که که می‌سوختی برای ملتت باید بدین جرم محبوس گردی؟!

نه! مسعود عزیز اینان حتمن تو را با کس دیگری اشتباه گرفتن. مسعود ما فقط می‌نوشت، و سیاست آخرن گزینه‌ی انتخابیش برای موضوع نگارش‌هایش بود و غصه می‌خورد به حال هم‌شهری‌ها و هم‌دیارانش که غم نان داشتند و گاه تذکری می‌داد، که نمی‌توان ساخت مملکت را بدون آن‌که توجه کرد به این همه اختلاف طبقه و تبعیض!

اکنون بیش از شش ماه است که در محبسی؛ و خانواده و دوستان  روز، روز و ساعت به ساعت این اوقات را با تلخی و نگرانی سپری می‌کنند. مادر چندی پیش دردنامه‌یی به شیخ صادق  نگاشت تا شاید کمی به تامل آورد او را! شاید به یاد آورد گفته‌ی پدر زنش را! و این قدر بی محابا حکم نراند برای بدندگان خدا، بدون آن‌‌که لحظه‌یی بیاندیشد به آن! اما دریغ! که چندی است آن‌چه به فراموشی سپرده شده است ، همان خدا است که عامیانه وجدان می‌نامیدیمش!

یاد می‌آورم نوشته‌ی علیرضابهشتی شیرازی را به جعفری دولت‌آبادی ـ که کاش عینکی به آن ضخامت که بر صورت زده را لختی به دل آویزان می‌کرد! ـ که همه رفتنی‌ایند و این حاکمیت و دادستانی‌ هم جزوی از آن‌هاست و آن‌چه باقی می‌ماند مردم و ایضن آهی است که از دل آنان، بالاخص مادران داغ‌دیده به آسمان بلند است... کاش درک کند این را.

اما مسعود بزرگ ما! بدان که تو بزرگ می‌مانی و ماندگار. مردانی که راه حقیقت را انتخاب کنند و در آن راه استوار باشند از این قسمند و تو نیز چنینی.

تو از همان شروع نگاشتند دغدغه داشتی و درد. از همان زمان که در شهرمان می‌نوشتی: لاله‌ی سرخ، مشارکت، ندای اصلاحات، عطریاس و... از همان زمان تو فرق داشتی با دیگر هم‌ردیفانت و این را هرکس به راحتی می‌توانست درک کند. هم خوب می‌نوشتی و هم می‌دانستی برای چه این‌راه را انتخاب کرده‌یی. به یاد می‌آورم آن نوشته‌ی کوتاهت را بعد از توقیف فله‌ی مطبوعات که با نام مستعار «م- ب» امضا کرده بودی و از حال و روزت وصفی آورده بودی و اشاره داشتی به زمستان استاد شجریان؛ که البته هر کس به آسانی می‌توانست بشناسد نویسنده‌اش را. و وقتی خوانده شد چه سر و صدایی کرد در شهر. چه می‌شد به راحتی عمق دردی را که می‌کشیدی و یاس و سرخوردگی حاکم بر کشور را از آن مشاهده کرد. تو آن‌را  باقلم اعجازآورت بر روی کاغذ آورده بودی و این در شهر تنها از تو برمی‌آمد و بس.

با معرفت بودی و محبوب و افتاده! در اوجت در شهر، هیچ وقت فراموش نمی‌کردی آنانی چون مرا که کم بهره برده بودیم از وجودت.  به یاد می‌آورم زمانی را که در تهران و در میدان ونک دیدمت و با آن‌که سال‌ها از دیدارمان می‌گذشت، آن‌چنان مرا تحویل گرفتی که همراهانم تصور کردند چه نسبتی می‌توانست مسعود با من کمترین داشته باشد! که این گونه آغوش برایم بازکرده! 

 آنان نمی‌دانستند تو تنها هم‌شهریم هستی و حتی در شهر هم از با تو بودن نصیب آن‌چنانی نبرده‌بودم! اما این همه از معرفت والایت بود و نه چیز دیگر.

اما اف به من که بعد از این همه رنجی که بر تو تحمیل گشته است، اکنون تنها با نوشته‌یی به یادت افتادم!  

البته این واقعیت وجودی امثال چون من است و الا می‌بایست من نیز چون تو دیگران باشم! شماها مردان راست قامت این دیارید که می‌ایستید تا ایران بماند و ما اگر بتوانیم تنها پیروان و ترویج دهندگان راهتان خواهیم بود. همین  ... تازه اگر بتوانیم.

با یادت زمزمه می‌کنم قطعه‌ی شفیعی کدکنی را که برای تو و امثال تو سروده است در گذشته‌های خیلی دور:

حسرت نبرم به خواب آن مرداب

کآرام درون دشت شب خفته است

دریایم و نیست باکم از طوفان

دریا همه شب خوابش آشفته‌است.

استوار باشی و آزاد مسعود بزرگ شهر ما!

من هنوز زنده ام  

ولی  

 

 

ای کاش 

ای کاش...

خانه سبز است!

 ما نسل کامکاری هستیم... جامعه ای اخلاقی و حکومتی فرادینی طالع تابناک مردم سبز ماست.  

                                                                                                          

                                                                                دکترعبدالکریم سروش

  

خانه سبز است!

به خانه برنگرد!

به خانه این چنین شکسته برنگرد!

به خانه خسته برنگرد!

تمام می شود،

               تمام دردهای ما...

چنین غمین و دل فسرده برنگرد!

به پیش؛ رهروان راه نور

زخویش؛ برکن این غبار کینه های سال های دور.

شب این چنین سیاه و تار می زند نهیب

        ـ و خرس کوچک و بزرگ

        خوشه های نورس ِ ستاره را

                        کشیده اند بر صلیب.

ستاره های راهِ کهکشان ِ شیر، در قفس

تمام دوستان ِ هم نفس، فتــــاده از نفس!

گلوله های داغ

 به سینه ی ستبر مردمان شهر می زند

                                 و داد می زند:

که عاجزاز شکستن شماست

                                              سرد می شود

دروغ های راست، بزرگ و بی اثر

میان خاطرات مردمان سرزمین من،

                                              زرد می شود.

چه صبح روشنی نوید می دهد فلق...

محمدرضا ابراهیمی http://golsaaa.blogfa.com/ 
دو ترانه از یغما

روزگار غریبی است؛ که می گذرانیم با امید! 

 

 

دو ترانه ی جدید از یغما گلرویی که به تازگی در وبلاگش به نشانی 

 http://weblog.yaghma-golrouee.com/ که با حال و هوای امروزمان گفته شده است: 

 

یه دختر تو تراس رو به رویی 

یه دختر تو تراس رو به رویی ، یه شالِ سبزو هر روز می تکونه
یه شال سبزِ ساده که غروبا پر از خاکسترِ آتشفشونه

پر از خاکستر آرزوهایی که هر روز توی قلبش گُر می گیرن
پر از خاکستر خوابای خوبی که هر شب تو نگاهِ اون می میرن

همین چند وقت پیش رؤیاشو توی خیابون بی بهانه سر بریدن
همیشه راه پروازشو بستن، همیشه رو خیالش خط کشیدن

به دیوارِ اتاقش چندتا عکسه: هدایت، کافکا، فرخ زاد و مایکل
یه عکسِ خاتمی، چندتا مدونا، یه عکسِ تام کروز، یه عکسِ فیدل

همه ش دنبال قهرمان می گرده، میون شاعرا، آوازه خونا
براش مرده و زنده فرق نداره، سیاست بازا، پیرا و جوونا

نمی دونه که تنها توی آینه باید دنبال قهرمان بگرده
هنوز باور نداره که با دستاش جهانی می شه ساخت بی ظلم و برده

یه دختر تو تراس رو به رویی، شبا کنسرتِ فریادش به راهه
صداش می گیره از بس غصه داره، نمی شه دیدش از بس شب سیاهه

ولی زنگ صداش می پیچه هر شب، تو شهری که چراغاش رنگ خونن
دیگه چند وقته که حتا چراغ چهارراها می ترسن سبز بمونن

می خواد یادِ تموم شهر بمونه بهاری که یکی برگاشو دزدید
درختی که قرنطینه شد آخر، تو فصلی که زمین برعکس می چرخید

صداش لبریز حرفای نگفته س، سرش لبریز صد آتشفشونه
یه دختر تو تراس رو به رویی ، یه شالِ سبزو هر روز می تکونه


«راه ادامه داره...»

 

با دستی که روش داغِ سیگاره،
می نویسم: راه ادامه داره...
می نویسم: عشق زیرِ رگباره،
اما می تپه نبض ستاره...

بذار رو جنگل تبر بباره،
بذار قیچی شه اوجِ فواره،
کی می گه که این آخره کاره؟
ترانه تو این خونه بیداره...

شکنجه م کن و کتکم بزن!
رؤیاهام تموم نمی شن با من!
بازم یه نفر فریاد می زنه!
بازم یه نفر قرق می شکنه!

با تنی که از دشنه گلگونه،
می نویسم تا عالم بدونه!
بدونه فصل فانوس کُشونه،
زیر پاهامون دریای خونه...

اگه دنیامون شکلِ زندونه،
اگه ترسی تو چشما پنهونه،
آخر آزادی آواز می خونه!
آخر تاریکی می ره از خونه...

شکنجه م کن و کتکم بزن!
رؤیاهام تموم نمی شن با من!
بازم یه نفر فریاد می زنه!
بازم یه نفر قرق می شکنه!


   1      2      3      4      5      >>